تبليغاتX
یه دروغ گو - سایه های تاریکی
خاطراتی شیرین برای یه دروغ گو
یه شب یه روز یه جا

ای بابا خسته شدم با این شروع شب و روز

بهتر بگم یکی بود یکی نبود

زیر این گنبد سیاهه تار انکبود

یه دخترک دروغ گو نشسته بود

دخترک قصه می بافت

برای همه نامه می داد

فکرشم رویاییو بچهگونه

رویاهاش معماء و نتیجشم خالیه...

یه شب یه روز یه جا

این دفعه رو شب بود که رفت

این دفعه هم شب بود که رو شد قصه هاش

خودش می گفت رفت آسمونا

اِِ اِ آخه یکی نبود بگه تو که رفتی آسمونا

پس چرا فک می زنی نصفه شبی با اونا....؟

اینا همش حرف پسرک بود

حقیقتم یه نور بود از اون دور دورا

نورش دیگه نمی رسه

آخه نورش داره جا دیگه رو روشن می کنه

دیگه وقته تاریکیه

قشنگیش به سادگیشه

حداقل نورش دروغی نیست

لامپشم غلابی نیست

آخ که یه روز روشن می شه...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:31  توسط سیاوش برای شیده |